یادش بخیر...
آخیش، چه هوای خوبی، یک آسمون آبی بدون هیچ ابریاشینو خاموش می کنم و پیاده می شوم،نگاهی به ماشین وکفش هایم می اندازم،
هردوشون نیازبه کارواش دارن؛ازدوردست هاگله گوسفندی که صبح زود برای چرا
ازروستاخارج شده در حال بازگشت است .
درجلوی گوسفندان چند بزغاله شیری پابه پای بقیه می دوند، دوسگ، یکی سیاه
ودیگری سفید، مرتب جلو وعقب گله می دوند و گاهی هم چند متری از گله دور می
شوند تا اگر بره ای جا مانده اورا به گله برگردونن، گاهی هم برای بازیگوشی این
طرف اونطرف می دوند،الاغی جلودارگله است و جوانک چوپانی با دستمالی سفید
که احتمالادر آن باقیمانده نان و ماست خود را حمل می کند، درحالیکه گیوه ای بپا و
چوبی ازجنس آلبالوبدست دارد، به من نزدیک می شود، از دور لبخند می زند
ودست تکان می دهد،گله نزدیکترمی شود، زنگوله گوسفندان، وسم کوبیدنشان بر
روی زمین سروصداوگردوخاکی بپا می کند و سگان در حالی که له له می زنند
دور من و ماشین می چرخند ولی حمله نمی کنند، پارس هم نمی کنند، شاید آنها هم
می دانند که من با این آب و خاک بیگانه نیستم.
سلام آقای مهندس!
سلام محمد حسین، حالت چطوره؟
محمد حسین درحالیکه می خندد، جلو می آید،روبوسی واحوالپرسی می کنیم ومن از حال پدرومادرش می پرسم واینکه کی می خواهد شیرینی عروسی اش را بدهد؟
محمد حسین هم با لبخندی که چروک های صورتش روبیشتر نشون می دهد می
گوید: همین روزا ایشالله!
منهم می خندم و می گویم: ما رو فراموش نکنی؟
خاطرتون جمع باشه، هر کسی رودعوت نکنم شما رو حتما دعوت می کنم، راستی
کجا بودین؟ خیلی وقته پیداتون نیست؟
خنده ای می کنم و می گویم : اومدم سری به خاطرات گذشته ام بزنم و ببینم هنوز
سر جاشون هستن یا نه؟
بعد در حالیکه هردو می خندیدیم محمد حسین می گوید: من باید گوسفندها رو ببرم
خونه، به ننه م می گم شا م بپزه شما هم یه گشتی تو روستا بزنین و بیایین.
می خواهم قبول نکنم، ولی می دانم ناراحت می شود،ناچار می پذیرم.
محمد حسین وگله اش دور می شوند ومن با چشم آنها را تعقیب می کنم، شورو حال
عجیبی دارم ، اشک توی چشمانم حلقه زده، انگار به دوران بچگی برگشته ام، آخ
خ خ! باید زندگی رو تو این دوران جستجو کرد، چقدر شاد بودیم،بی دغدغه وفارغ
ازنامرادیهای روزگار!
نگاهی به دیوار کاه گلی می اندازم که روزگاری برای خودش ابهتی داشت، خانه ای
قدیمی با دیوارهایی بلند که آن روزهازندگی در آن جریان داشت، با اطاقهای
تودرتوی اندرونی وبیرونی وایوانی که با گچ سفید شده بود.
کلون در را کوبیدم وبا صدای آن درزمان غرق شدم، درب چوبی باصدای خشکی
بازشد، داخل حیاط شدم، حیاط آجرفرش است، یک دفعه دلم گرفت، خانه به مخروبه
ای تبدیل شده است.
درخت توت بزرگی که در بچگی به آن تاب می بستیم وپدربزرگ ماراتاب میداد،
هنوزدر حیاط خودنمایی می کند، آب انبار قدیمی هم هنوز پا برجا است .
من تابستان ها به اتفاق پدرومادروبرادرو خواهرم به روستا می آمدیم ومن یک ماه
نزد بابا حاجی و مادر بزرگ می ماندم.
با با حاجی کدخدای روستا بود و وضع مالی خوبی داشت، زمینهایی که کشاورزان
روی آن کار می کردند و سهم ارباب رعیتی به او می دادند و گوسفندان زیادی که
چوپانها آنها را در ییلاق نگه می داشتند و باغ بزرگی که حسابی پر برکت بود.
باباحاجی آدم سرشناسی بود و تمام اهالی شهرها وروستاهای اطراف اورا به خوبی
می شناختند و همیشه از خوبی ها ومهمان نوازیش یاد می کردند، او بزرگترین و با
تجربه ترین شکسته بند منطقه بود،شاید هزاران دست و پای شکسته رو معالجه
کرده بود، هر کسی که تصادف می کرد با اطمینان خاطرنزد وی می آوردند، حتی
یادم هست یکبار که من اونجا بودم خانمی راکه تصادف کرده بود وازناحیه
فک،دست،دنده ها وساق پاشدیداآسیب دیده بودوبه همین خاطراورابا تابوت و عقب
وانت بار حمل کرده بودند،برای معالجه نزد پدر بزرگ آوردند.
بابا بزرگ همه رو از اطاق بیرون کرد و فقط به مادر بزرگ وهمسرخانم اجازه داد حضورداشته باشند و کمکش کنند، بعد حدود سه یا چهار ساعت کار کرد و از سر تا نوک پای اون خانم رو با چلوار سفید و مورت و تخم مرغ بست ،یک ماه بعد اون خانم درسلامتی کامل بازگشت و به دست وپای بابا حاجی افتاد که شما به من عمر دوباره دادید، همسراون خانم هم یک ساک پر از اسکناسهای 10و20و50تومانی برای بابا حاجی آورده بود اما بابا حاجی گفت که برای رضای خدا این کارو می کنه و احتیاجی به پول آنها ندارد و بعد از اینکه اصرارزیادآنهارادید گفت: این پول ها رو برای ترمیم تنها مدرسه روستا هزینه کنند.
مردم می گفتند دستش شفاست و مریض ها بجای اینکه دست و پایشان 6ماه تو گچ
باشد، در مدت یک هفته کاملامعالجه می شدند.
یکبار ازاوپرسیدم:باباحاجی؟
جون بابا حاجی!
شما که نا محرم هستید چطور به بدن این خانم ها دست می زنید.
اون هم در جواب گفت:باباجون من از آقای بروجردی مجوزدارم و این خانم ها
محرم من هستن.
همیشه صبح وظهروشب چند تا میهمان خانه آنهابود و مادربزرگ با مهربونی از
اونها پذیرایی می کرد.
اون وقتها به محض ورود ما باباحاجی با یک شلوارمشکی بلند و یک پیراهن سفید
که روی شلوارش رو می پوشاند و جلیقه و کلاه نمدی با موهای سپید و ریش
پشمکی می آمد جلوی درو در حالیکه می خندید، آغوش خود را باز می کرد و مارا
در آغوش می گرفت، منهم در حالیکه محکم بغلش کرده بودم می گفتم: باباجون
مهمون نمی خواین؟
اونهم می خندید و می گفت: چرا نمی خواهیم ،خوبش روهم می خواهیم،مهمون
حبیب خداست و بعد به اتفاق داخل خانه می شدیم، مادربزرگ با اون پیراهن
گلدارش که منو یاد گلهای همیشه بهارمی انداخت وجلیقه ای که همیشه توی جیبش
برای من خوراکی داشت و روسری سفید با یک سنجاق زیر گلویش لبخند زنان می
گفت : بفرمائید، بفرمائید خوش اومدین صفا آوردین چه عجب از این طرفها؟
بابا می گفت:ببخشید مادر دیر به دیر خدمت می رسیم.
مادربزرگ هم می گفت:عیب نداره مادر جون می دونم گرفتارین، ماکه توقع زیادی
نداریم همین قدر که به یاد ما هستین کافیه.
بعد بلند می شد می رفت برای ما چای و میوه می آورد،منهم آرام می رفتم کنارش
می نشستم، او هم یواشکی بدون اینکه دیگران متوجه باشند از جیبش پسته و فندق
و بادام به من می داد.
غروب که می شد مادربزرگ حیاط رو آب وجارو می کرد و من و برادر بزرگترم
از آب انبار آب می آوردیم وروی دیوارها می پاشیدیم !
وای که بوی خاک نمدار چه حالی می داد، بعد، از درانتهای حیاط به باغ می رفتیم
ومیوه میچیدیم .
بابا حاجی بیش از 100سال سن داشت ودوران مظفرالدین شاه و احمد شاه رو به
خوبی به خاطرداشت و قصه های زیادی از اون دوران مخصوصا جنگ جهانی دوم
برای ماتعریف می کرد. با با حاجی بااون سن وسال به کشاورزی وباغبانی علاقه
زیادی داشت و بیشتر کارهای باغ را خودش انجام می داد، بخشی از زمین باغ رو
صیفی کاشته بود و خیار، بادمجان،گوجه فرنگی، کدو ، کاهو،خربزه ،هندوانه ،
طالبی و گرمک به وفور در آنجایافت می شد.
روبروی ایوان بزرگ خانه، باغچه ای قرار داشت که داخل آن چند تا درخت زغال
اخته،انگور،انجیرواناربود،دورتادور باغچه هم گلهای شب بو،همیشه بهار،
رزومحمدی، داخل باغچه هم کرت هایی که با آجر از هم جداشده بودند سبزی
خوردن شامل ریحان ، تربچه نقلی ،تره،جعفری،گشنیز، پیازچه و اسفناج رو
تشکیل می داد.
هواکه گرگ ومیش می شد چراغ های گردسوز و چراغ زنبوری را روشن می
کردند، چند تا فانوس هم برای رفتن به دستشویی ، اون زمان هنوز تو روستا از
برق و تلفن وتلویزیون خبری نبود،ومراد برقی وسریال تلخ وشیرین هم پاشون به
اونجا باز نشده بود.
کمی که حرارت زمین فروکش می کرد ،گلیم ها رو پهن می کردیم و پشه بند هارا
علم!آخه بدون پشه بندکه نمی شد با اون همه پشه تاصبح خوابید!
لبه ایوان می نشینم و با حسرت به در و دیوار اون نگاه می کنم،انگار دیروز
بود،یادش بخیر، شبها دور هم تو ایوان می نشستیم، مادربزرگ یه مجمع کنگره دار
بزرگ و مسی می گذاشت وسط و داخلش چندتا بشقاب که توی اونا انجیردودی ،
تخمه،پسته،مغز گردو و خربزه سبز(خربزه سوسکی) که شیرین ترازعسل بود،ماهم
گوشمون رومی سپردیم به باباحاجی و شکممون رو به خوراکی های خوشمزه، مادر
بزرگ به خاطر اینکه پشه و جیرجیرک و سوسک و پروانه که با روشن شدن
چراغ دور اون می چرخیدند و هر چند دقیقه یکیشون داخل چراغ می افتاد و می
سوخت ،اذیتمون نکنن، یا داخل خوراکی ها نیفتن، چراغ زنبوری رو با فاصله
روی طاقچه ایوان می گذاشت.
شب که می شد حیوانات زیادی ازلانه هایشان بیرون می آمدند، روستا هم که منطقه
کویری بود واطرافش رو خاک گرفته بوددر نتیجه انواع جانورهای جور واجور از
زیر دست و پایت رد می شدند، بارها انواع عنکبوت،رطیل و هزار پا رادیده بودم
که از کنارم می گذشتند و منهم جیغ می کشیدم وفرار می کردم و بعضی وقتها هم
گریه می کردم.
یک شب هنگام شام خوردن،( دست پخت مادربزرگ مخصوصا لوبیا پلوهاش که
روی چراغ سه فتیله ای می پخت حرف نداشت، دلت می خواست حتی انگشت
هایت را بخوری) بودیم که یک دفعه عمو رضا گفت: تکون نخور، و بلافاصله مثل
فنر پرید از کنار دیوارچوب باباجون رو برداشت ومحکم کوبید کنار من روی
زمین و من هم از ترس در حالیکه لقمه توی گلویم گیر کرده بود جلدی پریدم کنار و
متعجب به عمو رضا نگاه کردم وتوی این فکر بودم که این کارها واسه چیه؟ که
متوجه شدم یه چیزی در فاصله یک متری من داره روی زمین می غلطه ، تازه
متوجه مار نسبتا بزرگی شدم وآنوقت بود که دوزاریم افتاد و زدم زیر گریه،بدجوری
ترسیده بودم ،تصمیم گرفتم اون شب تاصبح نخوابم و صبح زود به خونه برگردم اما
صبح که شد حاضر نبودم اونجا رو با هیچ کجای دنیا عوض کنم .آخه حیفم می
آمدازدوتا قلب مهربون که بیشتر از پدر مادر خودم دوستشون داشتم جدا بشوم،
ازاون گذشته، حیف هوای سالم و طبیعت بکر و سکوت اینجا نبود که با سرو صداو
دود و ترافیک شهرعوض کنم.
من عاشق این بودم که وقتی زمین رو شخم می زدند وگاو آهن خاک های نمدار رو زیرو رو می کرد اونجا باشم و کرم هایی که از زیر خاک بیرون می اومدن رو بگیرم و تو یک قوطی جمعشون کنم، نه اینکه بخوام کلکسیون کرم داشته باشم، فقط بخاطراینکه وقتی بابا اینا اومدن کرم ها رو بندازم تن خواهروبرادرم وکلی کیف کنم.
موقعی هم که گندم هارو می چیدن و خرمن می کردن من وبابا حاجی می رفتیم به
رعیت هاش سربزنیم و بقول خودش خدا قوتی بگوییم،به محض رسیدن بابا حاجی
منو سوار خرمن کوب می کردو منهم که از خدا خواسته بودم، حسابی سواری می
کردم.
دم دمای غروب میرفتیم چراغ امامزاده رو روشن می کردیم وبرمی گشتیم
خونه،وقتی می دیدیم مادربزرگ داره پشه بند میزنه، باباحاجی شوخی اش گل می
کرد و می گفت: خسته نباشی خانومی ،چه خبر؟
مادر بزرگ هم که معلوم بود از کار روزانه خسته است زیر لب غرولندی می
کردومی گفت: میبینی که، دارم می میرم.
بابا بزرگ هم یه چشمک به من میزد و در حالیکه لبخندی به لب داشت می گفت:
پس مزاحم نمی شم و بعد زیر لب یه خنده نمکی می کرد و دست منو می گرفت و
تندی از سر راه مادر بزرگ رد می شدیم، مادر بزرگ هم از پشت عینک ذره بینی
اش چشم غره ای می رفت و بابا حاجی بر می گشت نگاهی به او می انداخت وبا
لبخند می گفت: شوخی کردم خانم پری، پیرهن زری، لپ قرمزی، و مادر بزرگ
می گفت: اگه این زبونوهم نداشتی که موش تورو می خورد و با با حاجی در حالیکه
می خندید می گفت: اونم چه موشی، موش کور، بعد سه تایی می زدیم زیر خنده
،حالا نخندو کی بخند.
پدربزرگ اینا تنها کسانی توی روستا بودن که یخچال داشتن ،البته یخچال نفتی.
یخچالهای نفتی آمریکایی بودن و پشت اونا یک مخزن کوچک قرارداشت که
داخلش نفت بود و یک چراغ کوچک شبیه پیه سوز که فتیله آن دائم روشن بود و
گازی که داخل لوله ها بود رو گرم می کرد ،گاز متصاعد می شد و در داخل لوله
های درون یخچال بحرکت درمی آمد وفضا ی یخچال رو سرد نگه می داشت .
بابابزرگ اینا علاوه بر یخچال نفتی یه رادیوی بزرگ آلمانی هم داشتن که طول
اون حدود 40یا50 سانتیمتر می شد با یک ردیف دکمه های سفید که با اون ها موج
ها را تغییر میدادند و یک آنتن چوبی 3متری که رو پشت بام نصب بود.این رادیو
که بوسیله باطری کار می کرد هر شب 4 ساعت از شش عصرتا 10 شب برنامه
داشت به همین خاطر هم بعضی اهالی شبها به بهانه شب نشینی ولی در اصل
بخاطرگوش دادن به ساز و آواز وبرنامه های رادیو به خونه بابا حاجی اینا می آمدن
و دور هم جمع می شدن وچای و میوه می خوردن و چپق می کشیدند.
بابا حاجی اهل چپق نبود اما بعضی وقتها که هوس می کرد، مادربزرگ از عصر
مقداری تنبا کوی برازجانی را در آب می خیسوند و بعدش هم چند تیکه ذغال توی
آتش گردان روشن می کرد ومنهم آنقدر آتش گردون رو می گردوندم تا ذغال ها
خوب گل می انداخت بعد با انبرآنها را روی تنباکو هایی که مادربزرگ تو ی
سرقلیان شاه عباسی چیده بود و تنگ آبش رو هم عوض کرده بود می گذاشتم و بابا
حاجی درحایکه بالای مجلس به بالش تکیه داده بود به قلیون پک می زد و من هم
از قل قل قلیون و بالا پایین پریدن دوتا ماهی قرمز کوچولو توتنگ آب قلیون
کیفورمی شدم،بیشترشبها تانصفه شب می نشستیم و بعد اون پشه بند خنک و هوای
پراکسیژن و خواب لطیف صبحگاهی آخ که چه کیفی داشت.
صبح ها با صدای خروس از خواب بیدار می شدیم اما نسیم خنک صبحگاهی اجازه
نمیداد زودتر از ساعت 9 از پشه بند بیرون بیام، اون هم زمانی بود که بوی نان
تافتون داغ خانگی همه جارو پر کرده بود وبعد از اینکه صورتم رو می شستم نان
داغ وکره و پنیر گوسفندی وسرشیر و قیماق تا عصری اجازه گرسنه شدن بهم
نمیداد.
هوا داشت تاریک می شد تمام خونه و باغ رو گشتم ،وجب به وجبش خاطره بود.
یاالله ،محمد حسین بود اومده بود دنبالم.
سلام،دیرکردی نگران شدم.
بهش گفتم:داشتم با خاطراتم حال می کردم متوجه گذشت زمان نشدم.
گفت :چایی حاضره تا سرد نشده بریم.
بامحمد حسین را ه افتادیم ،خانه شان نزدیک خانه بابابزرگ بود،مادرش از دور
بطرف ما می آمد، اسمش همایون بود، من بهش می گفتم عمه همایون. از بچگی منو
دوست داشت و تااین سن که او پیرزنی شده و من مرد جوانی، هروقت منو می دید
می بوسید.
جلو آمد، سلام کردم و او هم به عادت همیشه با من دست داد ومنو بوسید ،مثل بچه
ها و نوه های خودش.
گفتم:نمی خواستم مزاحم بشم.
گفت:قربونت برم ،من دلم برات یه ذره شده بودو تو میگی...بغضش رو فرو داد و
اشکی که از گوشه چشمش سرازیر شده بود با گوشه چادرش پاک کرد.
شام لوبیا پلو درست کرده بود ،آخه من همیشه عاشق لوبیا پلو بودم اون هم لوبیا
چشم بلبلی،بعد از شام هرچه اصرار کردند که شب رو همون جابخوابم قبول نکردم
چون فردا چند تا قرارمهم داشتم که باید به آنهامی رسیدم و تا تهران باید دو ساعت
رانندگی می کردم.
وقتی از روستا بیرون زدم و در دل سیاهی جاده پایم راروی گاز فشردم فقط به یک
چیز فکر می کردم ،صفا و صمیمیت و صداقتی که هنوزتوی این روستاموج میزنه،
توی شهرها روزبه روز کمرنگ و کمرنگ وکمرنگتر میشه .
علی-تهران 29/فروردین/88