اتاق شیشه ای

     
 

 

مردی در آینه

 
۱۳٩٠/۱٢/٢٧

 مردی در آینه

قسمت سوم

 زیردوش افتاده بود و پوست صورتش براثر آب داغ به شدت قرمز و متورم شده بود.اصلا باورش نمی شد، ‌اگر او اینجاست ، پس کسی که زیر دوش افتاده کیست؟

با ترس ووحشت رو به خانمش کرد و گفت: خانم این کیه ؟ من که اینجام ،پشت درقایم شده بودم بترسونمت.

همسرش در حالیکه شیر آب را می بست با دستپاچگی پیکراورا تکان می داد و مرتب صدایش می زد.

اشک توی چشمانش حلقه زده بود و بغض بدجوری گلویش رامی فشرد: خانم من اینجام ، پشت سرت ایستادم ، اصلا اون کیه که داری تکونش می دی؟  خواست بازوی همسرش را بگیرد اما متوجه شد نمی تواند، گویی خواب می دید، هیچ چیز در کنترل او نبود، حتی قدرت برداشتن یک پر کاه را هم نداشت، متعجب بود ، دلش می خواست گریه کند ، شگفتی او وقتی بیشتر شد که همسرش به سرعت به طرف او برگشت و بدون اینکه او را ببیند از وسط بدن وی عبورکرد وبه سمت تلفن دوید، برای لحظه ای مانند بخار آب پراکنده شد و دوباره شکل گرفت ، مات و مبهوت فقط نظاره گر بودوبا بهت و حیرت، گاهی به خود و گاهی به شخصی که زیر دوش افتاده بود و گاهی نیزبه همسرش نگاه می کرد، خدایا چه اتفاقی افتاده ، چرامن این طوری شدم، اصلا این بابا کیه؟ چقدر شبیه منه، نکنه من دارم خواب می بینم؟ تا چند دقیقه پیش همه چیزروبراه بود ولی حالا...

همسرش گریه کنان گوشی تلفن را برداشت و شماره ای گرفت، با صدایی لرزان گفت: الو اورژانس ،‌آقا لطفا عجله کنید همسرم داخل حموم افتاده، فکر کنم فوت کرده...

دوزاریش افتاد، آنچه را که حدس می زد وجرات به زبان آوردنش را نداشت و خداخدا می کرد دروغ باشد ، اکنون اززبان همسرش جاری شده بود، متوجه عمق فاجعه شد، اصلا آمادگی مردن را نداشت، برای این کار خیلی جوان بود، تازه پنج سال بود که ازدواج کرده بودند وآرزوی پدرشدن رادردل می پروراند، از کارهای گذشته اش پشیمان بود، ‌چقدر دوست داشت به دیدارپدرومادرش برود، شش ماه بود که برادرش را ندیده بود، ای کاش می توانست پدر و مادرش را به سفر مکه بفرستد، خیلی دلش برای حال و هوای جوانی و دوستان دوران مدرسه تنگ شده بود، خاطرات آن دوران مانند فیلم سینمایی ازمقابل چشمانش می گذشتند، یاد کامیون قرمز پلاستیکی افتاد که مادرش برای تولد هشت سالگی اوخریده بود،‌ یاد روزی افتاد که کامیون را از خاک پرکرد و جلوی ورودی خانه همسایه تخلیه کرد، این کاررا چند بار تکرار کرد و دست آخرمردهمسایه گوش اورا بشدت پیچانده بود بطوری که گوشش مانند لبو سرخ شده بود،‌ چقدر دوست داشت از مرد همسایه عذر خواهی کند، چقدر مشتاق بود فرصتی داشته باشد تا از تک تک کسانی که به آنها بدی کرده بود عذر خواهی کند و ازتمام کسانی که در حق آن ها ظلمی رواداشته بود حلالیت بطلبد،‌ وای خدای من، بچه که بود یک نوشابه و یک کیک از مش حجت ، بقال محله خریده وپولش را نداده بود حالا باید چه کار می کرد ، ایکاش راه برگشتی وجودداشت، تمام کارهای خلاف ریزو درشت درمقابل دیدگانش حاضربودند ، اظهار ندامت می کرد،کاش می توانست جبران کند، کاش فرصت داشت تا به همه کمک کند، کاش فرصت داشت تا تمام کینه ها را فراموش کند،کاش فرصت داشت تا قلبش را ازعشق به دیگران پرکندولی افسوس که خیلی دیر شده بود، همیشه مرگ را برای همسایه و دیگران می خواست، ‌هیچوقت فکر نمی کرد یک مرتبه ، در چنین زمان و چنین مکانی مرگ به سراغ خود اوهم بیاید، اشکی که از گوشه چشمانش سرازیر شده بود، پهنه صورتش راگرم کرد، چشمانش تار می دید، دستی روی شانه اش خورد، برگشت، مرد شنل پوش بود: آماده باش ، باید برویم...

علی – تهران 27/اسفند/90    

          

  

 
  لینک

 

مردی در آینه

 
۱۳٩٠/۱٢/٢٠

مردی در آینه

قسمت دوم

 پشت سرش یک نفر ایستاده بود که پشت به او درآینه دیده می شد، شنل کرم رنگ روشن وبلندی به تن داشت و کلاه شنل راهم روی سرش کشیده بود، درست مثل پانچویی که سربازان هنگام برف وباران ونگهبانی برتن می کنن ، بی حرکت مانده بود ونمی توانست کوچکترین عکس العملی از خود نشان دهد، شخص درون آینه آرام برگشت و اومانندمجسمه فقط نگاهش می کرد، خواست صورتش را ببیند اما سرآن شخص پایین بود و صورتش دیده نمی شد، از ترس تمام موهای سرش سیخ شد، خواست بپرسد که او کیست و از کجا و چطوردر حمام خانه او پیدایش شده است، به همین خاطر تمام نیروی خود راجمع کرد وتکانی به خودداد اما ناگهان تعادلش را از دست داد و کف حمام ولو شد، چند لحظه طول کشید تا بتواند به زحمت خودش رااززمین بلند کند، بد جوری ترسیده بود، بدون اینکه به اطراف نگاه کند ، درحالیکه حوله را به دور خود پیچیده بود بلافاصله از حمام خارج شد، هیجان زده بود ، وقتی خودرا داخل اطاق خواب دید نفس عمیقی کشید، احساس می کرد دچار توهم شده ، شاید هم دچارحمام گرفتگی شده بود، به همین منظوربه سمت آشپزخانه رفت تا ازیخچال جرعه ای آب سرد بنوشد، خیلی ترسیده بود .

قلبش به شدت می زد، استرس زیادی داشت، ناگهان در باز شد و همسرش با کیسه های میوه و شیرینی وارد شد، آرام گرفت ،‌ خوردن آب سرد را فراموش کرد و تصمیم گرفت به خانمش کمک کند اما وقتی چهره عبوس اورا دید که کارد بهش میزدی خونش درنمی آمد ازتصمیم خودش منصرف شد ، به خصوص وقتی شنید همسرش از او با نام مبارک  سیب زمینی یاد کرد وگفت: خدا لعنتت کنه سیب زمینی دراز و بی رگ ، گور مرگت زیر دوش آب گرم ایستادی وشعر می خونی اونوقت من توی این سرما باید خرید کنم واین کیسه های سنگین روپنجاه و پنج تا پله خر کش کنم و با خودم بیارم .

حدس زد دوباره آسانسورخراب شده وباقی داستان هم معلوم بود ، خانمش هم به همین خاطرعصبانی است لذا پوزخندی زدوکف دستهایش را بهم مالید وآهسته باخودش گفت: آخیش دلم خنک شد . سریع خودش رو گوشه ای پنهان کرد، فعلا نباید آفتابی می شد تا آب ها از آسیاب بیافتد.

خانم میوه ها را داخل سینک ظرفشویی ریخت و شیرینی ها را توی یخچال گذاشت ، بعد با برس به جان میوه ها افتاد و پس از آبکشی مفصل گذاشت تا آب آنها گرفته شود ، نگاهی به ساعت انداخت و به سمت درب حمام حرکت کرد.

با کف دست چندبارمحکم به درکوبید وگفت: من همه کارها رو انجام دادم ، خریدهام رو هم انجام دادم ، مهمانهاهم الانه می رسن ، بیا بیرون دیگه... درب کمد ظروف را باز کرد و ظرف بزرگ کریستالی را برای چیدن میوه ها انتخاب کرد، حضرت آقا حموم دامادی که نمی گیری بیا بیرون دیگه .

گوشه ای پنهان شده بود وتمام وقایع را نظاره می کرد، هر آن توی دلش خداخدا می کرد که همسرش درب حمام را بازکند ، تاوقتی با حمام خالی مواجه می شد کلی به اوبخندد و هم اینکه ناغافل جلوی همسرش بپرد و او را بترساند و حالش را بگیرد.

همسرش با عصبانیت دادزد مگه کری؟ چرا جوابمو نمیدی ، با تو حرف می زنم  و با مشت به در کوبید اما بازهم جوابی نشنید وتصمیم گرفت در را بازکند.

 دستش را جلوی دهانش گذاشت تا ازخنده بی موقع جلوگیری کند، همچنین خودش را آماده کرد تا درزمان مقتضی جلوی همسرش بپرد و اورا شوک زده کند.

همسرش آرام دستگیره درب حمام را پیچاند، درباز شد، برای چند لحظه هیچ چیز دیده نمی شد ، آنچه بود بخار غلیظ آب بود که به مرور رقیقتر می شد ، کم کم داخل حمام نمایان شد و ناگهان صدای جیغ همسرش در فضای آپارتمان پیچید.

از صدای جیغ همسرش شوکه شد و بیاد مردی افتاد که در آینه دیده بود، پس همسرم اون مرد غریبه را در حمام دیده و ترسیده ، باید کمکش کنم، بلافاصله خودش رو به همسرش رساند: چی شده خانم ، برو کنارخودم خدمتش می رسم ،خودش را به درگاهی حمام رساند، از صحنه ای که می دید حیرت زده شد...

ادامه دارد...

علی- تهران- 20/اسفند/90

 

 

 

 

 
  لینک

 

مردی در آینه

 
۱۳٩٠/۱٢/۱۳

مردی در آینه

قسمت اول

ببین من دارم می رم دوش بگیرم ، بعدش می رم خرید .

خانمش درحالیکه با عصبانیت نگاهش می کرد گفت : پس مهمونا چی می شن ، من که بهت گفتم برای شام بابا ،مامان وخواهرم اینا می یان اینجا. اول خریدتو بکن بعد برو دوش بگیر.

عزیزم یه حرف رو چند بار باید بهت بگم، اول میرم دوش می... گی...رم بعدش هم خ...رید... می ...ک...نم، افتاد؟

 زنش باغرغردر حالیکه قابلمه خورشت را روی گاز جابجا می کرد : مرده شورتو روببرن با اون حرف زدنت رو(دستگیره را گذاشت روی گاز) همیشه همینجوریه ، گرگ که می زنه به گله ...سگ میره پی ... 

حالا حکایت توست ، هروقت که مامان بابای بیچاره من می خوان بعد از عمری به ما سر بزنن تا آخرین لحظه منو خون به جگر می کنی اما اگه سگ و سول های خودت بودن از شب قبل براشون تدارک می دیدی ؛ ساعت چهار بعداز ظهره ، یه ساعت دیگه مامانم اینا می یان هنوز میوه نداریم ، حالا وایسا به حرفای من گوش بده ... (شعله زیرکتری را کم کرد ) بیا برو خرید تو بکن و اون دوش لعنتی رو بگذار برای بعد، (درحالیکه ظرف های اضافی را توی کابینت می گذاشت ) متوجه شدی چی گفتم ( صدایی نشنید) باتو بودم گفتم... ( برگشت و به پشت سرش نگاه کرد، شوهرش را ندید ،با عصبانیت شوهرش رو صدا زد و در همان حال به سمت اطاق خواب براه افتاد).

(صدای شر شر آب و متعاقب آن آواز همسرش را از زیر دوش می شنید ) که ترانه معروف لری، بارون بارونه را می خواند، جلو رفت و چندباربا مشت، محکم به درحمام کوبید، درب حمام بازشد وباخارج شدن بخارازلای در،همسرش نیزسرش را ازلای در بیرون آورد و با لبخندی گفت: سلام عزیزم ، طوری شده ؟ مگه داری درطویله رو می کوبی؟

من احمق رو بگو یه ساعته دارم فک می زنم حالا نگو آقا خبر مرگ شون دارن دوش می گیرن. مگه نگفتم بعد از خرید برو حموم کن ، الان مهمونا میان، من باید چه خاکی تو سرم بریزم.

خاک کاهو عزیزم م م م !!درضمن جوش نزن عزیزم م م ، گفتم به محض اینکه اومدم بیرون می رم خرید می کنم اگرهم عجله داری، از تو کیفم پول بردار وخودت زحمتش رو بکش.

پس بفرمایید جنابعالی این وسط چه کاره اید؟

با با خودت گفتی مهمونا دارن میان وعجله داری، وگرنه من که همیشه سرور تو بودم و تا آخر عمر هم سایه سرت هستم.

( زن درحالیکه روسری اش راعوض می کرد و مانتومخملش رامی پوشید) گفت : الهی خدا مرگت بده که من از شرت راحت بشم ، لااقل بدونم شوهرندارم که به امید اون تمام کارهام روی زمین بمونه.

گفتی از تو کیفت پول بردارم؟

(شوهرش از زیر دوش داد زد) پ ن پ  اززیر فرش یاازتو یخچال بردار. خب معلومه دیگه، ای کیو، پول تو کیف پوله دیگه.

بعد یک نگاهی توی آینه انداخت ولبخندزنان گفت: زن احمق هم نعمتیه ها! ( چشمکی به خودش زد) و ادامه داد: خیلی از قیافه اون بابای کچل و مامان فیل دماغش خوشم می یآد، بخاطر اونا حموم کردنم روهم عقب بندازم، زهی خیال باطل، زرشک! از اون گذشته باید اون داماد لفظ قلمی شکم گنده شون رو هم تحمل کنم، با اون ادبیات منحصر بفرد و خنده های مسخره اش، آقای مهندس مدتیست از دسترس ما خارج شدین؟ هاهاهاها... سایه عالی مستدام هاهاهاها... مرتیکه پفیوزدیپلم هم نداره ولی هرکی ببینه فکرمی کنه نخست وزیرهنده، ببوگلابی!! خیلی ازشکل و شمایلش خوشم می یاد،توقع دارن برنامه ام رو هم به خاطراون تغییر بدم زرررر.

(خانم ازکیف شوهرش یه تراول صد هزارتومانی برداشت ، جلوی آینه ایستاد ، در حالی که خودش رو مرتب می کرد) می شه اون صدای انکرالاصواتت رو خاموش کنی؟ همسایه ها به اندازه کافی فیض بردن و برای امواتت خیرات کردن، (بعد با عجله از آپارتمان خارج شد، ابتدا به میوه فروشی رفت ، پس ازخرید سه چهار نوع میوه ، به سوپرمحله رفت و ماست و نوشابه و دوغ و چیپس و خیارشور ...را خرید وداخل شیرینی سرای عسل که دقیقا نبش کوچه آن ها قرارداشت  شد، پس از چاق سلامتی با حاج آقا مددی که هم قناد زبر دستی بود و هم مومنی خداترس وانسانی والا، یک کیلو شیرینی آلمانی و یک بسته باقلوا ومسقطی و نیم کیلو تخمه آفتاب گردان خرید وبه سمت خانه حرکت کرد).

وقتی به آپارتمان رسید ، قلبش مثل گنجشک می زد، شاید بیش ازصد طپش در دقیقه، نفسش بندآمده بود و زبان ازحلقش بیرون زده بود، این آسانسور لعنتی هم درست همین امروز که او اینهمه خرید کرده بود خراب  شد ه و او مجبور شده بود پنج طبقه ودقیقا پنجاه و پنج پله رابالا بیاید ، با بالا آمدن از هرپله ، یادی ازمرده و زنده شوهرش می کرد وچند نکته خانوادگی و کلمه قصارهم به ارواح پاک و مقدس آن ها هدیه می داد. آهی از ته دل کشید و نایلون های میوه وشیرینی ... را روی زمین گذاشت ، ‌دستانش را به پشت کمرش گذاشت ؛ قدری خودش رو به عقب خم کرد و به دنبال آن نفس عمیقی کشید وآهی کشدارکه از ته دل برخاست . زیر لب بدون اینکه آپارتمان همسایه متوجه بشود ، با ملایمت و آهسته گفت: تف به گور پدرت ، تو خونه باشی و من بااین فلاکت باید برم خرید کنم، انشاءالله که خیر نبینی مرد.

کلید را داخل قفل پیچاند و وارد آپارتمان شد.

همیشه حمام برای او،لذت بخش ترین مکان دنیا بود، دوست داشت ساعت ها زیردوش بماند وآواز بخواند ،

وقتی صدایش توی حمام می پیچید ازانعکاس صدای خودش خوشش می آمد وترجیح می داد تحریرهای بلند خودرا هرچه بیشتر و کشدار تر کند ، انگاردلش نمی خواست همسایه ها از صدای خوب وی بی بهره باشند،  فکر می کرد صدای او از الویس هم زیباتر و رساتر است ودر بین هنرمندان جهان حق اوخورده شده ، فقط یک مشکل بزرگ داشت و آن هم اینکه هنگام تحریر یا همان هاهاهاهاهای خودمان ، وقتی در گام بالامی خواند، صدایش خروسک می شد و به سرفه می افتاد.

وقتی خانمش با طعنه بهش می گفت :آخه واجبه با این صدا توی حمام بخونی؟ لبخندی می زد و می گفت: عزیزم این خاصیت حمامه ، اگه تو حمام بگو...صدای چهچهه بلبل بیرون می یاد، حالا تکلیف صدای زیبا و ملکوتی من دیگه معلومه!!

بعد از اینکه دوبار سرش را شامپو زد ، جلوی آیینه ایستاد ، با دست بخارهای آیینه را تمیزکرد، خودش راتوی آیینه وارسی کرد، فیگور گرفت، نگاهی به سر شانه ها و پشت بازوکرد، عضلات شکمش روسفت کرد و ماهیچه های آن را به داخل کشید، حالا می توانست تعداد دنده های خودش را بشمارد:ای جان، حرف نداره، آرنولد هم باید جلوی این هیکل لنگ بندازه، این قد وبالا رو ببین چه کرده،غنچه لب ها رو ببین چه کرده ، نازو اداها رو ببین چه کرده ، درحالی که ادامه شعر را می خواند قدری خمیر ریش به صورتش مالید و لحظه ای بعد حرکت چپ و راست و مارپیچ تیغ صورت تراشی برروی صورتش سفیدی ولطافت خاصی رارقم زد.

دستی به صورت خود کشید و از نرمی آن خوشش آمد.

 دوهفته به آخر سال یعنی پایان اسفند ماه مانده بود واوبرای تعطیلات نوروزی خود برنامه مدونی را طراحی کرده بود، سه روزاول طبق معمول همه ساله به ولایت ودیدارپدرو مادرواقوام اختصاص داشت، سه روز دوم جزیره کیش ، سه روزسوم تهرانگردی و سیزده بدرهم با تورهای لحظه آخری یک هفته برای کوش آداسی بلیط رزروکرده بود.

با وجود اینکه دوست داشت تمام روز را با خانمش کل بندازه ،و دائم سربه سرش بگذاره اما خداوکیلی عاشق زنش بود، درسته ازخانواده زنش دل خوشی نداشت، زنش هم به دلایل مختلف روزی صدبار جدو آبادش روجلوی چشمش می آورد و ناگفته ها را در مورد خانواده و اقوامش بطورکامل برایش بازگو می کرد ، اما او عاشق این بود که دائم حرص زنش رو در بیاورد و عصبانی اش کند و از اینکار لذت می برد، انگار اینکار برایش به یک عادت و سرگرمی مفرح تبدیل شده بود و وای به آن روزی که عادی طی می شد ، آنوقت او فکر می کرد گمگشته ای دارد و دایم کلافه بود تا بلاخره یک راهی برای باز کردن سرشوخی پیدا می کرد و خستگی چند ساعته از تن اش خارج می شد، ‌معذالک عاشق زنش بود وبا تمام وجود اورا دوست داشت و حاضرنبود کوچکترین ناراحتی را در چشمان او ببیند، یک ویژگی دیگر هم داشت و آن اینکه ، درطول زندگی هرگزبه زنش خیانت نکرده بود، البته غیرازاون چندبار...شوخی کردم ، اصلا اهل این حرفها نبود، درسته که آدم خوشگذرانی  بود ولی تحت هیچ شرایطی وارد مسایل ناموسی نمی شد وبه تنها چیزی که فکر نمی کرد ارتباط نامشروع و خیانت به همسربود.

به رغم اینکه جوان ، پولدار، خوشگل و خوش تیپ بود و دور و برش ازدختر های جوانی که برایش سرو دست می شکستند پربود ، ولی به تنها چیزی که فکر نمی کرد همین بود. دلش می خواست همیشه همسرش راغافلگیر یا به قول امروزی ها سورپرایز کند و به همین خاطرهم تا این لحظه در خصوص سفرهای نوروزی با زنش حرفی نزده بود و در مقابل سوال او که برای عید چه تصمیمی داره می گفت: بلاخره یک جایی می ریم دیگه.

حوله را روی سرش انداخت و مشغول خشک کردن موهایش شد، درحال زمزمه شعری بود، سرش را بالا گرفت تا خودش رادرآینه ببیند که ناگهان از دیدن آنچه که در آیینه می دید خشکش زد، با وحشت به آیینه می نگریست وآنچه را که می دید باورکردنی نبود...

ادامه دارد...

علی- تهران- 13/اسفند/90

 
  لینک

 

بیاد پدربزرگ و مادر بزرگ

 
۱۳٩٠/۱٠/۱

بیاد پدربزرگ و مادر بزرگ

صدای چرخ گاری داره می یاد

آروم آروم داره نزدیکم می شه

با صدای نمکی

که یه بند داد می زنه

نمکی ...نون خشکی

جلوی دیوار خونه رسیدم

یه خونه با دیوارهای کاهگلی

حوض گرد آب رنگ

وسطش پراز ماهی

میان حیاط و باغی

که پر از اقاقیاست

یه سماور قدیمی که مثل طلا داره برق می زنه

روی تخت چوبی کناره فواره حوض

قل قلی می زنه و با قل قلش

با دل خسته ما حرف می زنه

بوی خاک نمناک تنگ غروب

پشتی و قالیچه و

 تخت رو حوض

قلیون شاه عباسی

با یه مشت تنباکوی برازجونی

وکمی زغال سرخ

یه سماورقشنگ زغالی

با یه قوری لعابی گلی

دوتا استکان و قندون گلی

میون یه سینی کنگره ای

بی بی با اون صورت گرد وسفید

که یه عینک کوچیک رو بینی شه

وسط تخت رو قالی

چارزانو نشسته بود

و

با تسبیح بلند قهوه ایش

یه نفس ذکر می گفت

چارقد سفیدی روی سرشه

جلیقه سبزی هم تو تن شه

پیرهن بلند او

با گلهای رنگارنگ

دشت گلهای بهاری رو به یادم می یاره

توی جیب بی بی جونم همیشه

تخمه و پسته و فندق و شکلات هم توشه

لپ های گوشتی و سرخ و تپلش

که همیشه خندونه

نه نه نقلی رو به یادم می یاره

کنار بی بی رو تخت لب حوض

می شینه بابا بزرگ پیر من

با کلاه نمدی

عینک زره بینی

جلیقه اش مشکی و شلوارش سیاه

مثل روزگار ما

پیرهن سفیدی بر تن داره

لب های قرمز او

زیر ریش های سفید و پشمکی اش

به مالبخند می زنه

یه عصا تو دستشه

توی دست راستشه

گیوه اش رو در میاره

کنار تخت می ذاره

سلامی می ده به بی بی خانمش

بی بی هم جواب می ده

بعد بهش می گه ...چطوری خانمم؟

بی بی می گه

ای نگو... دارم می میرم

بابا می گه

پس مزاحم نمی شم

یه نگاه زیر چشمی می کنه

زیر لب یواشکی

خنده ای ریز می کنه

خب دیگه گاه گداری

بابامون بچه می شه

شیطونیش گل می کنه

بی بی هم ابروشو در هم می کشه

یه نگاه پرنفوذ

به بابا می اندازه

بابا جون تندی میگه

معذرت می خوام خانم

با شما من نبودم!

یه دفعه با همدیگه

خنده ای از ته دل

خنده که نه

قهقهه رو سر می دن

آروم آروم می شینن کنار هم

دوتا چایی می ریزن

چایی آلبالویی

قلیون و چاق می کنن

بعد با هم دونفری

گل میگن گل می شنفن

توی رویاهای خود

نوه هارو می بینن

که با شادی تموم

از سرو کول اونا

بالا می رن

نوه های خوشگل و تپل مپل

که با خنده های کوتاه و قشنگ

دل اون ها رو به ریسه می برن

یا با دستای کوچیک و گوشتی شون

ریش با با رو یهو چنگ می زنن

عینک بی بی رو قایم می کنن

به سگ و مرغ و خروس

سنگ می زنن

...

توی یک شهربزرگ

که دیگه دیوار نداشت

هیچ کسی با کس دیگه کار نداشت

یه خونه بود با دیوارای گلی

با یه حوض آبی رنگ

که خالی بود ز ماهی

دور حوض اش هم دیگه

پرهیزم شده بود

گلها خشکیده بودن

پایه های چوبی تخت بابا

دیگه پوسیده بودن

عینک بابا بزرگم پای تخت

توی گل افتاده بود

شیشه اش هم شکسته بود

...

صدای چرخ گاری

با صدای نمکی

که یه بند داد می زنه

توی گوشم می پیچه

نمکی... نون خشکی

ازکنارم که گذشت

سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم

نمکی آروم می رفت

چشم من توی گاری

دنبال خاطره بود

یهوتوگاری مرد نمکی

یه چیزی برقی زد

خوب که دقت کرد

یه سماوردیدم

یه سماور قدیمی

که مثل طلا داره برق می زنه...

علی – تهران 1دیماه90

 
  لینک

 

نگار

 
۱۳٩٠/۳/۳۱

نگار

 قسمت سوم

 

توی در گاهی اطاق خواب ایستاد، نگاررامی دید که  با تمام زیبایی ، راحت و خسته ، پیکر بلورینش بی حرکت روی تخت افتاده بود.

خیلی دوستش داشت اما این ها دلیل نمی شد تا از تصمیمی که گرفته بود عقب نشینی کند ، راستش را بخواهید فقط خودش که نبود ، پدر و مادر و اقوام از یک طرف، دوست و آشنا و همسایه ها هم از طرف دیگر و خود بزرگ بینی های نگار هم ...

همه اینها باعث شده بود بلاخره خودش را راضی کند و تصمیم نهایی را بگیرد.

درزمان بیداری نمی توانست کارش را انجام دهد ، به همین خاطر، صبح زود ازخانه بیرون زده بود ، اول یک  سر، رفته بود کوچه مروی ، به یاد خاطرات خوش دوران مجردی، بعد هم سری به ناصر خسرو زده بود وکلی، تو کوچه پس کوچه های لاله زارنو و اطراف سینما آفتاب و سینما ایران و کافه افق طلایی گشت زده بود، از گذر حاج نایب گذشته بود و تا سه راه سیروس یک کله پیاده آمده بود، نمی دانست چند ساعت پیاده روی کرده ، فقط می دانست که دلش بدجوری هوس پرسه زدن کرده بود، شاید می رفت تا خاطرات گذشته اش را توی اون محله های قدیمی و نموردوره کند، شاید هم می خواست خاطرات قدیم اش را پشت سر بگذارد، به هر حال هرچه بود، ‌نوعی فرار بود ! فرار به جلو یا فرار به عقب .

حوالی عصر در حالیکه رمقی برایش نمانده بود، تلوتلو خوران و کلافه با یک شیشه اتر به خانه بازگشته بود.

در حالت بیهوشی راحت تر می توانست کارش را تمام کند، ‌نمی خواست چشم تو چشم  بشوند، هم خجالت می کشید هم جراتش را نداشت .

محتوای شیشه اتر را روی دستمال خالی کرد و آرام به سمت تختخواب گام برداشت ، وقتی بالای سر نگار رسید ، چند دقیقه ای ایستاد و نگاهش کرد، اشک درچشمانش حلقه زد، او در زندگی حتی یک مورچه را هم نکشته بود ولی حالا می خواست زیباترین زن رویاهاش را...

مرواریدی غلطان روی گونه اش لغزید وراهی زمین شد ، تصمیم خودش را گرفت ، ندایی از درونش نهیب زد: د بجنب دیگه، بی عرضه، تا کی می خواهی اینقدر بی غیر ت باشی ، یعنی ارزشش رو داره؟

درنگی کرد ودردلش  گفت: معلومه که نه! گور پدر هرچی...

دستمال اتررا جلوی بینی نگار گرفت و دودقیقه ای صبر کرد ، بعد نگاررا صدا زد ، تکانش داد ، پنداری ، نگارسالها ست که به کما رفته ، پشیمان شده بود ، همان ندای درونی آرام به اوگفت: ای خاک توی اون سرت...

بدجوری با خودش در گیر بود.سیگاری گیراند و به سمت پنجره حرکت کرد، تا نزدیکی های سحر کنار پنجره نشسته بود و به پیکر نگار نگاه می کرد ، نگاری که تمام وجودش بود، نگاری که بخاطراو، مقابل روی همه چیز و همه کس ایستاده بود، دوست داشت تمام نی نی چشمانش پر از تصویر نگار باشد زیرا تا چند ساعت دیگر، نگاربرای همیشه ازاو جدا می شد و فقط بصورت یک خاطره برجای می ماند.

مصمم به سمت تختخواب حرکت کرد و پتو را کنار زد ، آرام خودش را در آغوش  نگار جای داد، ‌پشتش را به وی کرد و درحالیکه دست نگاررادردستش گرفته بود، آرام دست دیگرش را در جیب روبدوشامبرش برد و آهسته تیغ ژیلت را از جیبش بیرون کشید.

مصصم بود شاهرگش را بزند و برای آخرین با روتا آخرین رمق ، تاصبح پیکر بی جان نگاررا در آغوش داشته باشد.

تیغ را آماده کرد و دست نگار را دردستش گرفت , صدای طپیدن قلبش را می شنید، انگار قلبش می خواست از قفسه سینه بیرون بزند ، نفس هایش به شماره افتاد ه بود، برگشت وبرای آخرین با ر نگاهی به نگار انداخت، چقدر آرام خوابیده بود، بغض، گلویش را بد جوری می فشرد ، درحال خفه شدن بود، مدتی با خودش کلنجار رفت، چشمانش تار شده بود و صورتش خیس ، به سرعت برگشت و با آخرین قدرت و با سرعت برق، تیغ را روی شاهرگش کشید و متعاقب آن نفس عمیقی که هق هق آرامی را به دنبال داشت.

از کرده خود پشیمان شده بود،‌اشک هایی که پهنه صورتش را پوشانده بود آرام آرام روی گونه هایش می ماسید و در پلک هایش احساس سنگینی می کرد...

سردش شده بود،خودش را بیشتربه نگار چسباند تا گرم شود، پلک هایش سنگین تر شد، تمام عمر، حسرت به دل مانده بود ، یک شب تا صبح در آغوش نگار آرمیده باشد؛ با وجودی که سرشب کنار هم می خوابیدند ، صبح که از خواب بر می خاست ، یا سروته خوابیده بود یا پایین تخت روی موکت افتاده بود ، نگار هم طبق معمول با نیشخندی به اومی گفت: دیشب زیر تخت دنبال چیزی می گشتی ؟

اوهم با اطمینان می گفت : نه ! چطورمگه؟

نگار لبخندی می زد و می گفت: پس اون پایین چکار می کنی؟ بعد او نگاهی به اطرافش می کرد و تازه دوزاریش می افتاد ودوتایی می زدند زیر خنده...

نزدیک ظهر بود، آفتاب از پشت شیشه به صورت نگار می تابید، آرام چشمانش را گشود ، خواست ازتخت پایین بیاید، نگاهش به همسرش افتاد که آرام خوابیده بود، دلش نیامد صدایش کند، مدتی با موهایش بازی کرد، تکان نمی خورد ، بدنش سرد سرد بود ، رنگش پریده بود، دقیق شد، دردست همسرش تیغ ژیلت بود و تخت غرق خون، طنین جیغ نگاردر فضای آپارتمان پیچید...    

 

 ‏‎علی ـ تهران 31/3/90

 

 
  لینک

 

نگار

 
۱۳۸٩/۱/٢٢

نگار

قسمت دوم

زندگی اون ها دیگه رنگ و بوی زندگی نداشت و به مرده گی می زد.

اومثل نوکری شده بود که از صبح زود تا نصف شب مثل خر کارمی کردونگار هم مثل خانم ها به قر و فرش می پرداخت !

خیلی دوست داشت همانطور که او عاشقانه نگار رو می پرستید، نگارهم ذره ای به اوعشق داشته باشه و مثل زن های دیگه فقط برای همسرش آرایش کنه.

دوست داشت هر جا که میره نگار هم با هاش باشه ،دوست داشت با هم سینما برن، باهم پارک برن، باهم مهمونی برن وشبها مثل زن و شوهر های جوان و عاشق ووفادار تا صبح تو بغل هم بخوابند.

دوست داشت برای یکبار هم که شده، نگار عاشقانه او رو ببو سه ولی ...

چند شب پیش نگارطبق معمول دیر به خونه آمد ولی او باز هم مثل بقیه شبها به روی خودش نیاورد و خودش رو به خریت زد، دلش خوش بود که نگار زنشه ، موقع خواب آرام بهش گفته بود: نگار؟

نگار هم خواب آلود جوابش روداده بود: بله.

دوست دارم امشب تا صبح محکم بغلم کنی .

می بینی که خسته ام توهم وقت گیر آوردی؟

خواهش می کنم نگار!

نگارهم او را درآغوش گرفت و لحظه ای بعد به خواب عمیقی فرورفت.

نیم ساعتی در همان حال بی حرکت خوابید، جنب نمی خورد ، حتی سعی می کرد نفس کشیدنش هم خیلی آروم باشه تا مبادا دستهای نگار باز بشه و او از آغوش نگار بیرون بیاد.

دلش می خواست برای یک شب هم که شده زنش تا صبح اورو محکم تو بغلش بگیره ، بعد از نیم ساعت با چشمان اشک آلود بدون اینکه صداش در بیاد مثل بز خوابش برده بود.

امروز چند با رتلفن زنگ خورد و وقتی که او گوشی رو برداشته بود تلفن قطع شده بود،یکبار هم صدای مردی به آرامی اسم نگار را برده بود ووقتی او گفت: شما؟ طرف فورا قطع کرد.

به یاد حرف مادرش افتاد که می گفت: این دختره لقمه ما نیست.

اما او با تمام وجودش نگاررو دوست داشت، رفیق صمیمی اش بهش گفته بود: این زن به درد تو نمی خوره، چند تا دوست پسر داره.

ولی او گفته بود: حتی اگه مطلقه هم با شه می خوادش .

دوستش بهش گفته بود: دوست من، رفیق من، عزیزمن، بابا، الاغ، زنت پالانش کجه زمین و زمان دارن دنبالش حرف می زنن، طلاقشو بده و خودتو راحت کن، اینقدرهم تو اعصاب بقیه نرین!

اما او فقط این حرفها رو شنیده بود و دست آخر گفته بود: اگه فاسد هم با شه، اگه هرجائی هم باشه، من عاشقشم و می خوامش.

رفیقش نگاهی بهش کرده بود وگفته بود: خاک تو اون سرت که به اندازه خر هم نمی فهمی وبرای همیشه ترکش کرده بود.

پدر مادرش به خاطر زنش باهاش قطع رابطه کرده بودند، قبل از ازدواج هم بارها بهش تذکر داده بودن که این دختر بدرد تونمی خوره؟

مادرش گفته بود: فامیل دختره خوب نیستن .

باباش گفته بود:رفتم تحقیق، سابقه خوبی ندارن، پشت سر مادرش هم یه حرفایی شنیدم، می گن جوونی هاش ...بعله .

اما عشق چشم هاشو کور کرده بود، گوشش به این حرفها بدهکار نبود.

می گفت:مرغ یه پاداره، یا نگار یا هیچ کس دیگه .

پدر و مادرش هم گفتن: هیچ کس دیگه .

می گفت:من با خانواده اش کاری ندارم، من نگارو می خوام .

هرچی می گفتن: بابا جون این خانواده بدرد ما نمی خورن، می گفت: بابا ما به خانواده اش کاری نداریم، می ریم داخل این باغ یه گلی می چینیم و برمی گردیم ، اصل خود نگاره که با همه فرق داره .

پدرش می گفت: باباجون این هم دخترهمون مادره .

اما کو گوش شنوا، وبلاخره هم بعد از اینکه سه بار قرص خورد و تا دم مرگ پیش رفت، خانواده مجبور شدند این ننگ رو بپذیرن و کاری که نباید بشود شدو خانواده هم بعد از ازدواج این دندون رو کندن ودیگه نگفتند: ما همچین پسری داریم .

هیچ کس از فامیل هم باهاش رفت وآمد نداشت، ولی او نگار را به همه ترجیح داده بود.

چند بار نگار را از دور داخل ماشین های مدل بالا دیده بود وهنگامیکه ازش پرسیده بود: تواون ماشین چه می کردی؟

نگار با خونسردی گفته بود: مسافر کش بود .

خیلی دوست داشت بگه: خرخودتی نگارخانم! از کی تاحالا کادیلاک مسافرکش شده؟

ولی هرگز نتوانسته بود، یعنی جراتش رو نداشت، دلش نمی خواست نگارو از دست بده ، درواقع کلاهش پشم نداشت، به همین خاطر همه چیز رو تو خودش می ریخت و به لحظات کوتاه با او بودن راضی بود، حرفهای دوستان و خانواده وفامیل مدام مثل پتک تو سرش می خورد: این زن به درد تو نمی خوره طلاقش بده، نگذار بیش از این آبرویت رو توی محله ببره، ما آبرو داریم، بی غیرت؛ غیرتت کجاست...؟

حسابی اعصابش به هم ریخته بود، باید امشب تکلیف خودش و نگار را مشخص می کرد.

تو بیداری نمی تونست، الان که نگار تو خواب بود بهترین زمان بود.

دیگه طاقتش تمام شده بود، چند روزی بود که مدام به این موضوع فکر می کرد.

تمام حرفها  و سرزنش های نگارمانند فیلم سینمایی ازجلوی چشمانش گذشت، چند بارپس ازاینکه نگار از مهمانی برگشته بود بوی عطر مردانه می داد و بعضی وقتها هم بوی سیگار...

وقتی هم ازش می پرسید؛ نگار چشمکی می زد و می گفت حسودیت می شه  منهم عطرمردانه بزنم وبعد هم از جواب دادن طفره می رفت و او می ماند و یک دنیا سوال بی جواب .

اشک از گوشه چشمانش آرام سرازیر شد، نگار آرام خوابیده بود، یادش آمد که یک روزبه نگار گفته بود: نگار! امروزهمسایه بغل دستی گفت، چند روز پیش که اداره بودی یه آقای غریبه ای اومده بودخونه تون! می گفت، چند باردیگه هم اونودیده که از خونه ما بیرون میاد!

نگارهم با عصبانیت گفته بود: مردم زرمفت می زنن.

وقتی هم که قضیه بالا گرفت، نگارباعصبانیت گفته بود: من دلم می خواد جوانی کنم، دوست دارم خوش بگذرونم، تو هم اگه ناراحتی ومی خوای با زرزرمفت مردم زندگی کنی بسم الله، طلاقمو بده و برودنبال زندگیت، با من هم کاری نداشته باش، برومثل خاله خان باجی ها زندگی کن. 

اما او عاشق نگار بود چطورمی توانست دست از او بکشه؟ زندگی بدون نگار حتی برای یک لحظه هم امکان پذیر نبود.

ولی امشب بد جوری کلافه بود، تصمیم نهایی رو گرفته بود، دوست داشت کارو یکسره کنه، تمام لحظات زندگی اش رو مرور کرد، تصمیمش رو گرفت و به سمت اطاق خواب حرکت کرد.

ادامه دارد...

علی – تهران 22/1/89

 

 

 

 
  لینک

 

نگار

 
۱۳۸۸/۱٢/٢٠

نگار

قسمت اول

دنگ ‎‏،روی تخت دراز کشیده بود، به ساعت دیواری نگاهی کرد، یک ساعت از نیمه شب گذشته بود ونگارهنوزنیامده بود.

سیگار دیگری گیراند، این دهمین سیگاری بود که امشب دود می کرد، بغض گلویش رافشرد، اشک توی چشمانش حلقه زد، دلش می خواست با صدای بلند هق هق کند، دوست داشت الان کسی بود که سرش را روی شانه اش بگذارد و ناله کند ، ناله کند واشک بریزد، به روزگار خودش و به بدبختی اش!

دوسال قبل او ونگارعروسی کرده بودند، خودش دیپلمه بود ونگار لیسانس داشت.

اولین بار نگاررا درصف بانک دیده بود ،همان روزیکه برای واریز پول به بانک مراجعه کرده بود، منتظر بود تا نوبتش شود که چشمش به پنجره پشت سرش افتاد که یکی با دسته کلید به آن می کوبید، دختر زیبا و قدبلندی با پوست سفید و یک عینک آفتابی بسیار شیک آن طرف پنجره ایستاده بود و با التماس ازاو می خواست که کمکش کند.

چه کار می تونم براتون بکنم .

آقا ترو خدا امروز آخرین روز ثبت نام دانشگاهمه ، با نک هم تعطیل شده ، راهم نمی دن بیام تو، می شه خواهش کنم این پولو بگیرین و به این حساب واریز کنید، اگه لطف کنید ممنون می شم وگرنه این ترمو می مونم .

داشت نگاهش می کرد ، مثل آدمهای منگول فقط محو تماشای دخترشده بود، نه چیزی می دید و نه چیزی می شنید.

ببخشید، این لطف رومی کنید.

کدوم لطف رو.

دختره نگاه فیلسوف مابانه ای به او انداخت و دوزاریش افتاد و زد زیر خنده و دوباره ماجرا را شرح دادو او هم پول رو گرفت و به حساب واریز کرد و زمینه آشنایی فراهم شد تا جائیکه ...

عاشق نگار بود به همین خاطرسعی می کرد حرفی نزند که باعث ناراحتی نگار شود.

پکی به سیگار زد و خاکستر را در جاسیگاری تکاند و دوباره در اعماق افکارش غوطه ور شد، از ته دل آهی کشید، وافکارش را مرورکرد،تا سال گذشته اوضاع خیلی روبراه بود ولی مدتیه که نگار رفتارش عوض شده، شبها دیر به خونه می یاد، خیلی دیر!!!

آرام آرام گونه هایش خیس شد، امشب دیگه خیلی دیرکرده، هروقت بهش می گم کجا بودی؟ می گه: با دوستام بودم، یه شب مهمونی شهلاست، یه شب تولد مهساست، یه شب دوره دارن، اصلا انگارنه انگار که منم وجود دارم و نگرانش هستم .

(دستش رودرازکرد وقاب عکس بالای تخت روبرداشت وجلوی صورتش گرفت)   نگار، چرااین کاروبامن می کنی؟ آخه بی معرفت، نمی گی یه نفرتااین وقت شب چشم به راهته؟ میدونی ساعت چنده؟ منکه تو زندگی چیزی برات کم نذاشتم.

هروقت بهت می گم با کدوم دوستت بودی، می گی هم دانشگاهیمه نمی شناسیش، می گم :خب منم باهاش آشنا کن، می گی، حالا باشه واسه بعد(باآستینش اشکهاش رو پاک کرد) می گم منم می خوام با هات بیام مهمونی ، می گی : مهمونی زنونه است ، آخه لامصب، بی معرفت ، ما که بیشتر از دوسال نیست با هم عروسی کردیم، چی شد که عوض شدی؟‌‌ (صداش می لرزید) دیوونه؛ نمی بینی چقدر دوستت دارم؟ (آرام آرام صداش بلند تر شد) من که تمام روزروسرکارم، غروب هم که می یام حتی ظرف های صبحونه ات روهم می شورم ، شام رو هم خودم درست می کنم ، لباسشوئی واتوکشی و گردگیری هم که به عهده خودمه، من نمی گذارم تودست به سیاه سفید بزنی،(تمام صورتش رواشک پوشانده بود واوباسرعت عقده هایش را بیرون می ریخت ) تومدام با تلفن پچ پچ می کنی، بعضی وقتام که تلفن رو می بری تو اطاق خواب و فقط صدای خنده ات رو می شنوم ، بیشتر وقتاهم شیک می کنی و از خونه می زنی بیرون، وقتی هم می گم کجا؟ می گی: زود بر می گردم، می گم صب کن منم بیام، می گی: به من اعتماد نداری؟ بعد هم یه ماچ الکی میذاری گوشه لپم وخرم می کنی و میری تا بوق سگ برنمی گردی، وقتی هم که می یای اونقدرخسته ای که بامانتو می افتی رو تخت وتو یه چشم بهم زدن می ری اون دنیا، منم، (اشکش رو پاک کرد) من احمق هم کنارت دراز می کشم واونقدر نگاهت می کنم تا خوابم ببره.

آرزو به دلم مونده که یه شب محکم منو بغل کنی وتا صبح تو بغلت بخوابم، انگار نه انگار که زن و شوهریم و فقط دلم خوشه که کبوتر این حرمم.

دنگ دنگ...، نگاه دیگری به ساعت انداخت، میدونی نگار، مدتیه می خوام یه چیزی بهت بگم، روم نمی شه، می ترسم ناراحت بشی، هی بهت می گم یه خورده رعایت کن، گوش نکردی، تازه گی ها از گوشه وکنارحرفهایی به گوشم می رسه،  حرفهای خوشایندی نیست ، بعضی وقت ها دلم می خواد یا خودمو بکشم یا تورو.

(صدای بسته شدن درب ورودی با عث شد سریع به خودش بیاد و خودشو جمع و جور کنه) حتما خودشه(بسرعت صورتش رو پاک کرد)نباید بفهمه گریه کردم ممکنه ناراحت بشه (کلید آرام داخل قفل چرخید ودر آپارتمان باز شد)سلام، تو هنوزبیداری؟

(زورکی لبخندی زد)سلام، مگه بدون تو خوابم میبره؟ کجا بودی؟

نگار بوسه ای به پیشانیش زد ودرحالیکه لباسش رو عوض می کرد گفت: تولد یکی ازهمکلاسی های قدیمی بود، جات خالی بود، خیلی خوش گذ شت.

با خنده ای ساختگی گفت: خب بی معرفت ما روهم می بردی؛ می ترسیدی به ما هم خوش بگذره؟

نگار درحالیکه داخل تخت دراز می کشید لبخندی زد: خیلی خسته ام، خوابم میاد، آه ه ه ....... شب بخیر.

نگاه حسرت باری به نگارانداخت وآرام صدایش کرد: نگار؟ نگار؟

اما نگار بی هوش شده بود.

از روی تخت بلند شد و سیگار دیگری روشن کرد و داخل تراس شد، تمام تهران زیر پاش بود، به این هیولای زیبا که در کمال آرامش خفته بود نگاه می کرد، شب های تهران با اون چراغ های رنگارنگش واقعا زیبا بود ،چقدر خوب می شد اگه همیشه این شهر اینقدر ساکت بود و خیابون هاش اینقدر خلوت.

خدا می دونه زیر هر کدوم از این چراغ های زیبا چه اتفاقاتی درحال رخ دادن است.

آخرین پک رو به سیگارش زد و اونو داخل گلدان شمعدانی کنار تراس خاموش کرد.

اعصابش بد جوری از دست نگار خرد بود، طاقتش طاق شده بود، به نگار نگاه کرد که ارام روی تخت خوابیده بود ، به اتفاقات اخیر فکر می کرد و صداهای مبهمی در گوشش می پیچید با ید کاری می کرد، با ید تصمیمی می گرفت.

ادامه دارد...

   ‏‎علی ـ تهران 20/12/88

 

 

 
  لینک

 

یک روزگرم

 
۱۳۸۸/۳/٩

گرمای ظهرتابستان بدجوری کلافه اش کرده بود،آفتاب مستقیم به مغزش می تابید،عرق از گونه هایش سرازیربود.

نگاهی به ساعتش انداخت،یک بعداز ظهر بود،هیچ سالی تهران به گرمی امسال نبود، نگاهی هم به جمعیت انبوهی انداخت که درابتدای خیابان میردامادایستاده بودندوبادیدن تاکسی خالی گله وارحمله می کرد ند بطوریکه راننده تاکسی ازترس جرات ایستادن نداشت.

گرما وعرق و خستگی رمقی برایش باقی نگذاشته بود،دهانش خشک بود،خشک خشک ،آنقدر خشک که حتی نتوانست مسیرش را به پرایدی که برایش بوق زد بگوید؛دستش را به کمرش زده بود. ازپارک وی تا میرداماد را پیاده گزکرده بودوطبیعی بود که اخلاقش سگی باشد، درحالیکه له له میزد با دست مسیر مستقیم را نشان داد، راننده با خنده گفت: چرا این ریختی شدی واو تازه به خودش آمد،انگار دنیا را بهش هدیه داده بودند؛علی آقا همسایه پایینی شان بود .

لبخندی زدودریک چشم بهم زدن خودش راانداخت توی ماشین و ولو شد روی صندلی، نسیم خنک کولر که به صورتش خوردتمام خستگی اش روفراموش کرد؛ درحالیکه ازته دل لبخندمی زدگفت: خیلی مخلصیم... 

علی-تهران9/3/88

 
  لینک

 

یک روزسرد

 
۱۳۸۸/٢/٢٠

پنجره اتومبیل رابالا کشید،بخاری راروی درجه آخر گذاشت،بازارسرماحسابی گرم بود،این رامی شدازچهره آدمهای کنار خیابان که گله واربدنبال ماشین های خالی می دویدندبخوبی حس کرد.

ازپخش اتومبیل موزیک ملایمی شنیده می شدواوپشت اتومبیل هایی که ازشدت سرماویخبندان درترافیک صبحگاهی بخاراز دهانه اگزوزشان بیرون می زدمتوقف بود. 

همیشه همین طوربود،باکوچکترین برف وبارانی صف طولانی ازماشین های رنگارنگ تشکیل می شد،به آرامی شماره اورا گرفت:الو،سلام،صبح بخیر...کجایی؟

توی رختخواب.

بیدارت کردم؟میایی؟

شما کجاهستین؟

توی اتوبان.

اگه زنگ نمی زدین می خواستم تاساعت ده بخوابم.

بلند شوتنبلی نکن.

اما؛من هنوزحاضرنیستم!

اشکالی نداره،هنوزبیست دقیقه ای فرصت داری تا حاضربشی،هرموقع آماده شدی زنگ بزن،باشه؟

باشه.

گوشی راقطع کرد،چشمانش رابست وازته دل ازخداخواست هرچه سریعترگره ترافیک بازشود،تابه موقع به قرارش برسه.

 خدانگاهی به پایین انداخت وقلبی رادیدکه نگران می طپد،پس لبخندی زدوبااشاره سرانگشتی، گره راگشود.

درچشم برهم زدنی اتومبیل هاپراکنده شدند وراه باریکی پیش رویش آغوش گشود؛ بی مهابا پدال گازرافشرد،ماشین با سرعت به جلوجهید.

ده دقیقه بعدمقابل کوچه آنهابود،سرمست ازاین پیروزی لحظه شماری می کردتاگوشی اش به صدادرآید یا خودش بیاید.

ده دقیقه لعنتی به اندازه ده سال گذشت.

ازتوی آینه پشت سرش را می پایید،چند لحظه ای گذشت،خبری نبود،قلبش به سرعت می طپید،دوباره نگاهی به آینه انداخت، تصویراودر قاب آینه جای گرفته بود، خرامان نزدیک می شد، با ابهتی ستودنی!

درب اتومبیل را گشود،سلام کردوسوارشد.

لبخند زیبا وگرمی دستانش تمام اضطراب و نگرانی ها را شست؛ طپش قلبش آرام شد. 

 

علی – تهران 20/اردیبهشت/88

 

 

 
  لینک

 

یادش بخیر ...

 
۱۳۸۸/۱/۳٠

یادش بخیر...

آخیش، چه هوای خوبی، یک آسمون آبی بدون هیچ ابریاشینو خاموش می کنم و پیاده می شوم،نگاهی به ماشین وکفش هایم می اندازم،

هردوشون نیازبه کارواش دارن؛ازدوردست هاگله گوسفندی که صبح زود برای چرا

ازروستاخارج شده در حال بازگشت است .

درجلوی گوسفندان چند بزغاله شیری پابه پای بقیه می دوند، دوسگ، یکی سیاه

ودیگری سفید، مرتب جلو وعقب گله می دوند و گاهی هم چند متری از گله دور می

شوند تا اگر بره ای جا مانده اورا به گله برگردونن، گاهی هم برای بازیگوشی این

طرف اونطرف می دوند،الاغی جلودارگله است و جوانک چوپانی با دستمالی سفید

که احتمالادر آن باقیمانده نان و ماست خود را حمل می کند، درحالیکه گیوه ای بپا و

چوبی ازجنس آلبالوبدست دارد، به من نزدیک می شود، از دور لبخند می زند

ودست تکان می دهد،گله نزدیکترمی شود، زنگوله گوسفندان، وسم کوبیدنشان بر

روی زمین سروصداوگردوخاکی بپا می کند و سگان در حالی که له له  می زنند

دور من و ماشین می چرخند ولی حمله نمی کنند، پارس هم نمی کنند، شاید آنها هم

می دانند که من با این آب و خاک  بیگانه نیستم.

سلام آقای مهندس!

سلام محمد حسین، حالت چطوره؟

 محمد حسین درحالیکه می خندد، جلو می آید،روبوسی واحوالپرسی می کنیم ومن از حال پدرومادرش می پرسم واینکه کی می خواهد شیرینی عروسی اش را بدهد؟

محمد حسین هم با لبخندی که چروک های  صورتش روبیشتر نشون می دهد می

گوید: همین روزا ایشالله!

منهم می خندم و می گویم: ما رو فراموش نکنی؟

خاطرتون جمع باشه، هر کسی رودعوت نکنم شما رو حتما دعوت می کنم، راستی

کجا بودین؟ خیلی وقته پیداتون نیست؟

خنده ای می کنم و می گویم : اومدم سری به خاطرات گذشته ام بزنم و ببینم هنوز

سر جاشون هستن یا نه؟

بعد در حالیکه هردو می خندیدیم محمد حسین می گوید: من باید گوسفندها رو ببرم

خونه، به ننه م می گم شا م  بپزه شما هم یه گشتی تو روستا بزنین و بیایین.

می خواهم قبول نکنم، ولی می دانم ناراحت می شود،ناچار می پذیرم.

محمد حسین وگله اش دور می شوند ومن با چشم آنها را تعقیب می کنم، شورو حال

عجیبی دارم ، اشک توی چشمانم حلقه زده، انگار به دوران بچگی برگشته ام، آخ

خ خ! باید زندگی رو تو این دوران جستجو کرد، چقدر شاد بودیم،بی دغدغه وفارغ

ازنامرادیهای روزگار!

نگاهی به دیوار کاه گلی می اندازم که روزگاری برای خودش ابهتی داشت، خانه ای

قدیمی با دیوارهایی بلند که آن روزهازندگی در آن جریان داشت، با اطاقهای

تودرتوی اندرونی وبیرونی وایوانی که با گچ سفید شده بود.

کلون در را کوبیدم وبا صدای آن درزمان غرق شدم، درب چوبی باصدای خشکی

بازشد، داخل حیاط شدم، حیاط آجرفرش است، یک دفعه دلم گرفت، خانه به مخروبه

ای تبدیل شده است.

درخت توت بزرگی که در بچگی به آن تاب می بستیم وپدربزرگ ماراتاب میداد،

هنوزدر حیاط خودنمایی می کند، آب انبار قدیمی هم هنوز پا برجا است .

من تابستان ها به اتفاق پدرومادروبرادرو خواهرم به روستا می آمدیم ومن یک ماه

نزد بابا حاجی و مادر بزرگ می ماندم.

با با حاجی کدخدای روستا بود و وضع مالی خوبی داشت، زمینهایی که کشاورزان

روی آن کار می کردند و سهم ارباب رعیتی به او می دادند و گوسفندان زیادی که

چوپانها آنها را در ییلاق نگه می داشتند و باغ بزرگی که حسابی پر برکت بود.

باباحاجی آدم سرشناسی بود و تمام اهالی شهرها وروستاهای اطراف اورا به خوبی

می شناختند و همیشه از خوبی ها ومهمان نوازیش یاد می کردند، او بزرگترین و با

تجربه ترین شکسته بند منطقه بود،شاید هزاران دست و پای شکسته رو معالجه

کرده بود، هر کسی که تصادف می کرد با اطمینان خاطرنزد وی می آوردند، حتی

یادم هست یکبار که من اونجا بودم خانمی راکه تصادف کرده بود وازناحیه

فک،دست،دنده ها وساق پاشدیداآسیب دیده بودوبه همین خاطراورابا تابوت و عقب

وانت بار حمل کرده بودند،برای معالجه نزد پدر بزرگ آوردند.

 بابا بزرگ همه رو از اطاق بیرون کرد و فقط به مادر بزرگ وهمسرخانم اجازه داد حضورداشته باشند و کمکش کنند، بعد حدود سه یا چهار ساعت کار کرد و از سر تا نوک پای اون خانم رو با چلوار سفید و مورت و تخم مرغ بست ،یک ماه بعد اون خانم درسلامتی کامل بازگشت و به دست وپای بابا حاجی افتاد که شما به من عمر دوباره دادید، همسراون خانم هم یک ساک پر از اسکناسهای 10و20و50تومانی برای بابا حاجی آورده بود اما بابا حاجی گفت که برای رضای خدا این کارو می کنه و احتیاجی به پول آنها ندارد و بعد از اینکه اصرارزیادآنهارادید گفت: این پول ها رو برای ترمیم تنها مدرسه روستا هزینه کنند.

مردم می گفتند دستش شفاست و مریض ها بجای اینکه دست و پایشان 6ماه تو گچ

باشد، در مدت یک هفته کاملامعالجه می شدند.

 یکبار ازاوپرسیدم:باباحاجی؟

جون بابا حاجی!

شما که نا محرم هستید چطور به بدن این خانم ها دست می زنید.

اون هم در جواب گفت:باباجون من از آقای بروجردی مجوزدارم و این خانم ها

محرم من هستن.

همیشه صبح وظهروشب چند تا میهمان خانه آنهابود و مادربزرگ با مهربونی از   

اونها پذیرایی می کرد.

اون وقتها به محض ورود ما باباحاجی با یک شلوارمشکی بلند و یک پیراهن سفید

که روی شلوارش رو می پوشاند و جلیقه و کلاه نمدی با موهای سپید و ریش

پشمکی می آمد جلوی درو در حالیکه می خندید، آغوش خود را باز می کرد و مارا

در آغوش می گرفت، منهم در حالیکه محکم بغلش کرده بودم می گفتم: باباجون

مهمون نمی خواین؟

اونهم می خندید و می گفت: چرا نمی خواهیم ،خوبش روهم می خواهیم،مهمون

حبیب خداست و بعد به اتفاق داخل خانه می شدیم، مادربزرگ با اون پیراهن

گلدارش که منو یاد گلهای همیشه بهارمی انداخت وجلیقه ای که همیشه توی جیبش

برای من خوراکی داشت و روسری سفید با یک سنجاق زیر گلویش لبخند زنان می

گفت : بفرمائید، بفرمائید خوش اومدین صفا آوردین چه عجب از این طرفها؟

بابا می گفت:ببخشید مادر دیر به دیر خدمت می رسیم.

مادربزرگ هم می گفت:عیب نداره مادر جون می دونم گرفتارین، ماکه توقع زیادی

نداریم همین قدر که به یاد ما هستین کافیه.

بعد بلند می شد می رفت برای ما چای و میوه می آورد،منهم آرام می رفتم کنارش

می نشستم، او هم یواشکی بدون اینکه دیگران متوجه باشند از جیبش پسته و فندق

و بادام به من می داد.

غروب که می شد مادربزرگ حیاط رو آب وجارو می کرد و من و برادر بزرگترم

از آب انبار آب می آوردیم وروی دیوارها می پاشیدیم !

وای که بوی خاک نمدار چه حالی می داد، بعد، از درانتهای حیاط به باغ می رفتیم

ومیوه میچیدیم .

بابا حاجی بیش از 100سال سن داشت ودوران مظفرالدین شاه و احمد شاه رو به

خوبی به خاطرداشت و قصه های زیادی از اون دوران مخصوصا جنگ جهانی دوم

برای ماتعریف می کرد. با با حاجی بااون سن وسال به کشاورزی وباغبانی علاقه

زیادی داشت و بیشتر کارهای باغ را خودش انجام می داد، بخشی از زمین باغ رو

صیفی کاشته بود و خیار، بادمجان،گوجه فرنگی، کدو ، کاهو،خربزه ،هندوانه ،

طالبی و گرمک به وفور در آنجایافت می شد.

روبروی ایوان بزرگ خانه، باغچه ای قرار داشت که داخل آن چند تا درخت زغال

اخته،انگور،انجیرواناربود،دورتادور باغچه هم گلهای شب بو،همیشه بهار،

رزومحمدی، داخل باغچه هم کرت هایی که با آجر از هم جداشده بودند سبزی

خوردن شامل ریحان ، تربچه نقلی ،تره،جعفری،گشنیز، پیازچه و اسفناج رو

تشکیل می داد.

هواکه گرگ ومیش می شد چراغ های گردسوز و چراغ زنبوری را روشن می

کردند، چند تا فانوس هم برای رفتن به دستشویی ، اون زمان هنوز تو روستا از

برق و تلفن وتلویزیون خبری نبود،ومراد برقی وسریال تلخ وشیرین هم پاشون به

اونجا باز نشده بود.

کمی که حرارت زمین فروکش می کرد ،گلیم ها رو پهن می کردیم و پشه بند هارا

علم!آخه بدون پشه بندکه نمی شد با اون همه پشه تاصبح خوابید!

لبه ایوان می نشینم و با حسرت به در و دیوار اون نگاه می کنم،انگار دیروز

بود،یادش بخیر، شبها دور هم تو ایوان می نشستیم، مادربزرگ یه مجمع کنگره دار

بزرگ و مسی می گذاشت وسط و داخلش چندتا بشقاب که توی اونا انجیردودی ،

تخمه،پسته،مغز گردو و خربزه سبز(خربزه سوسکی) که شیرین ترازعسل بود،ماهم

گوشمون رومی سپردیم به باباحاجی و شکممون رو به خوراکی های خوشمزه، مادر

بزرگ به خاطر اینکه پشه و جیرجیرک و سوسک و پروانه که با روشن شدن

چراغ دور اون می چرخیدند و هر چند دقیقه یکیشون داخل چراغ می افتاد و می

سوخت ،اذیتمون نکنن، یا داخل خوراکی ها نیفتن، چراغ زنبوری رو با فاصله

روی طاقچه ایوان می گذاشت.

شب که می شد حیوانات زیادی ازلانه هایشان بیرون می آمدند، روستا هم که منطقه

کویری بود واطرافش رو خاک گرفته بوددر نتیجه انواع جانورهای جور واجور از

زیر دست و پایت رد می شدند، بارها انواع عنکبوت،رطیل و هزار پا رادیده بودم

که از کنارم می گذشتند و منهم جیغ می کشیدم وفرار می کردم و بعضی وقتها هم

گریه می کردم.

یک شب هنگام شام خوردن،( دست پخت مادربزرگ مخصوصا لوبیا پلوهاش که

روی چراغ سه فتیله ای می پخت حرف نداشت، دلت می خواست حتی انگشت

هایت را بخوری) بودیم که یک دفعه عمو رضا گفت: تکون نخور، و بلافاصله مثل

فنر پرید از کنار دیوارچوب باباجون رو برداشت ومحکم کوبید کنار من روی  

زمین و من هم از ترس در حالیکه لقمه توی گلویم گیر کرده بود جلدی پریدم کنار و

متعجب به عمو رضا نگاه کردم وتوی این فکر بودم که این کارها واسه چیه؟ که

متوجه شدم یه چیزی در فاصله یک متری من داره روی زمین می غلطه ، تازه

متوجه مار نسبتا بزرگی شدم وآنوقت بود که دوزاریم افتاد و زدم زیر گریه،بدجوری

ترسیده بودم ،تصمیم گرفتم اون شب تاصبح نخوابم و صبح زود به خونه برگردم اما

صبح که شد حاضر نبودم اونجا رو با هیچ کجای دنیا عوض کنم .آخه حیفم می

آمدازدوتا قلب مهربون که بیشتر از پدر مادر خودم دوستشون داشتم جدا بشوم،

ازاون گذشته، حیف هوای سالم و طبیعت بکر و سکوت اینجا نبود که با سرو صداو

دود و ترافیک شهرعوض کنم.

 من عاشق این بودم که وقتی زمین رو شخم می زدند وگاو آهن خاک های نمدار رو زیرو رو می کرد اونجا باشم و کرم هایی که از زیر خاک بیرون می اومدن رو بگیرم و تو یک قوطی جمعشون کنم، نه اینکه بخوام کلکسیون کرم داشته باشم، فقط بخاطراینکه وقتی بابا اینا اومدن کرم ها رو بندازم تن خواهروبرادرم وکلی کیف کنم.

موقعی هم که گندم هارو می چیدن و خرمن می کردن من وبابا حاجی می رفتیم به

 

رعیت هاش سربزنیم و بقول خودش خدا قوتی بگوییم،به محض رسیدن بابا حاجی

 

منو سوار خرمن کوب می کردو منهم که از خدا خواسته بودم، حسابی سواری می

 

کردم.

 

دم دمای غروب میرفتیم چراغ امامزاده رو روشن می کردیم وبرمی گشتیم

 

خونه،وقتی می دیدیم مادربزرگ داره پشه بند میزنه، باباحاجی شوخی اش گل می

 

کرد و می گفت: خسته نباشی خانومی ،چه خبر؟

 

مادر بزرگ هم که معلوم بود از کار روزانه خسته است زیر لب غرولندی می

 

کردومی گفت: میبینی که، دارم می میرم.

 

بابا بزرگ هم یه چشمک به من میزد و در حالیکه لبخندی به لب داشت می گفت:

پس مزاحم نمی شم و بعد زیر لب یه خنده نمکی می کرد و دست منو می گرفت و

تندی از سر راه مادر بزرگ رد می شدیم، مادر بزرگ هم از پشت عینک ذره بینی

اش چشم غره ای می رفت و بابا حاجی بر می گشت نگاهی به او می انداخت وبا

لبخند می گفت: شوخی کردم خانم پری، پیرهن زری، لپ قرمزی، و مادر بزرگ

می گفت: اگه این زبونوهم نداشتی که موش تورو می خورد و با با حاجی در حالیکه

می خندید می گفت: اونم چه موشی، موش کور، بعد سه تایی می زدیم زیر خنده

،حالا نخندو کی بخند.

پدربزرگ اینا تنها کسانی توی روستا بودن که یخچال داشتن ،البته یخچال نفتی.

یخچالهای نفتی آمریکایی بودن و پشت اونا یک مخزن کوچک قرارداشت که

داخلش نفت بود و یک چراغ کوچک شبیه پیه سوز که فتیله آن دائم روشن بود و

گازی که داخل لوله ها بود رو گرم می کرد ،گاز متصاعد می شد و در داخل لوله

های درون یخچال بحرکت درمی آمد وفضا ی یخچال رو سرد نگه می داشت .

بابابزرگ اینا علاوه بر یخچال نفتی یه رادیوی بزرگ آلمانی هم داشتن که طول

اون حدود 40یا50 سانتیمتر می شد با یک ردیف دکمه های سفید که با اون ها موج

ها را تغییر میدادند و یک آنتن چوبی 3متری که رو پشت بام نصب بود.این رادیو

که بوسیله باطری کار می کرد هر شب 4 ساعت از شش عصرتا 10 شب برنامه

داشت به همین خاطر هم بعضی اهالی شبها به بهانه شب نشینی ولی در اصل

بخاطرگوش دادن به ساز و آواز وبرنامه های رادیو به خونه بابا حاجی اینا می آمدن

و دور هم جمع می شدن وچای و میوه می خوردن و چپق می کشیدند.

بابا حاجی اهل چپق نبود اما بعضی وقتها که هوس می کرد، مادربزرگ از عصر

مقداری تنبا کوی برازجانی را در آب می خیسوند و بعدش هم چند تیکه ذغال توی

آتش گردان روشن می کرد ومنهم آنقدر آتش گردون رو می گردوندم تا ذغال ها

خوب گل می انداخت بعد با انبرآنها را روی تنباکو هایی که مادربزرگ  تو ی

سرقلیان شاه عباسی چیده بود و تنگ آبش رو هم عوض کرده بود می گذاشتم و بابا

حاجی درحایکه بالای مجلس به بالش تکیه داده بود به قلیون پک می زد و من هم

از قل قل قلیون و بالا پایین پریدن دوتا ماهی قرمز کوچولو توتنگ آب قلیون

کیفورمی شدم،بیشترشبها تانصفه شب می نشستیم و بعد اون پشه بند خنک و هوای

پراکسیژن و خواب لطیف صبحگاهی آخ که چه کیفی داشت.

صبح ها با صدای خروس از خواب بیدار می شدیم اما نسیم خنک صبحگاهی اجازه

نمیداد زودتر از ساعت 9 از پشه بند بیرون بیام، اون هم زمانی بود که بوی نان

تافتون داغ خانگی همه جارو پر کرده بود وبعد از اینکه صورتم رو می شستم نان

داغ وکره و پنیر گوسفندی وسرشیر و قیماق تا عصری اجازه گرسنه شدن بهم

نمیداد.

هوا داشت تاریک می شد تمام خونه و باغ رو گشتم ،وجب به وجبش خاطره بود.

یاالله ،محمد حسین بود اومده بود دنبالم.

سلام،دیرکردی نگران شدم.

بهش گفتم:داشتم با خاطراتم حال می کردم متوجه گذشت زمان نشدم.

گفت :چایی حاضره تا سرد نشده بریم.

بامحمد حسین را ه افتادیم ،خانه شان نزدیک خانه بابابزرگ بود،مادرش از دور

بطرف ما می آمد، اسمش همایون بود، من بهش می گفتم عمه همایون. از بچگی منو

دوست داشت و تااین سن که او پیرزنی شده و من مرد جوانی، هروقت منو می دید

می بوسید.

جلو آمد، سلام کردم و او هم به عادت همیشه با من دست داد ومنو بوسید ،مثل بچه

ها و نوه های خودش.

گفتم:نمی خواستم مزاحم بشم.

گفت:قربونت برم ،من دلم برات یه ذره شده بودو تو میگی...بغضش رو فرو داد و

اشکی که از گوشه چشمش سرازیر شده بود با گوشه چادرش پاک کرد.

شام لوبیا پلو درست کرده بود ،آخه من همیشه عاشق لوبیا پلو بودم اون هم لوبیا

چشم بلبلی،بعد از شام هرچه اصرار کردند که شب رو همون جابخوابم قبول نکردم

چون فردا چند تا قرارمهم داشتم که باید به آنهامی رسیدم و تا تهران باید دو ساعت

رانندگی می کردم.

وقتی از روستا بیرون زدم و در دل سیاهی جاده پایم راروی گاز فشردم فقط به یک

چیز فکر می کردم ،صفا و صمیمیت و صداقتی که هنوزتوی این روستاموج میزنه،

توی شهرها روزبه روز کمرنگ و کمرنگ وکمرنگتر میشه .

 

علی-تهران 29/فروردین/88         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
  لینک

 

ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ

علی ذاکری




نویسندگان وبلاگ
علی ذاکری





آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0